درِ اتاق را بسته بود و داشت با کسی تصویری حرف میزد. من که از کامپیوترم دور افتاده بودم، رفتم یک کاسه شیر داغ کردم که با کیکی بیسکویتی چیزی بخورم. نیم ساعت که گذشت، در را باز کرد و با نیش باز آمد کنارم نشست. مثل بچههای هفت هشت ساله منتظر بود بپرسم کی بود. البته از آن لبخند بزرگ روی صورتش هم میتوانستم جوابش را حدس بزنم.- کی بود؟- دوستدختر سابقم.اگر صد تا حدس میزدم، اینیکی احتمالا نودونهمیاش بود. وقتی میگویم اژدر آدم عجیب و غریبی است بهم حق بدهید. آن از اسمش این هم از رفتارش که هیچ به آدمیزاد نرفته؛ آخر شما بگویید کدام دیوانهای را سراغ دارید که وقتی دوستدختر/پسر سابقش زنگ میزند نیشش باز شود؟ قاعدتا باید افسردگیاش بیشتر شود، اما برای او برعکس عمل میکند. تکه آخر کیک را با جرعه آخر شیر پایین میدهم. یکدفعه فکری میشود و میگوید: «البته نمیدونم دوستدخترم بود یا نه.» نخیر، دیوانهتر از ایشان در عالم پیدا نمیکنید. یعنی چه که نمیدانم. آدم مگر میشود نفهمد دوستدختر داشته یا نداشته.- ببین ما با هم صحبت میکردیم، پیام میدادیم. چند باری هم بیرون رفتیم. ولی اون چیزی که باید باشه نبود. یعنی من دلم میخواست ولی اون نمیخواست. البته اونم بدش نمیاومدها. نمیدونم.من از کارش سر درنمیآورم. یعنی بعد از اینهمه سال دوستی، هنوز گاهی نمیفهمم چی توی کلهاش میگذرد. ظرفها را برمیدارم و میروم توی آشپزخانه که بشورمشان. صدایش را بلند میکند که خوب بشنوم: «یعنی من رو دوستپسرش نمیدونست.» پیشدستی را میگیرم زیر شیر آب و کامل زیر و رویش را خوب میسابم. صدای آب که میخورد کف سینک میرود روی اعصابم؛ سر وامانده شیر آب را کمی اینطرفی میکنم که صدایش کم شود. «ولی خب یه بار هم بهم گفت ح
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان